![]() |
![]() |
|
| با همین حروف بی منظور فالی بزن , حتما مبارک است . |
|
اونا رو تو یه ظرف کِرِِم نگه می داشتم. تراشههای مداد رنگی, اون ظرف رو خیلی قشنگ می کردند. سبک روی هم می رقصیدند. سبز, زرد, نارنجی. تراشه ی هر کی بلندتر بود , اون برنده می شد. من همیشه می باختم چون تراشم کند بود. کند هست. یه بار وقتی تو اتاق پسرخالم مدادای تیزشو کنار دو تا تراش آهنی دیدم نتونستم طاقت بیارم. زود یکیشونو انداختم تو جیبم. صدای تپش قلبم انقدر بلند بود که همش میترسیدم بقیه بو ببرند. وقتی رسیدیم خونه رفتم همهی مدادامو باهاش تراشیدم. همشونو عین موشک کردم. اون همه جا! اما نمی دونستم کجا باید قایمش کنم. همه جا پیدا بود. آخر رفتم از پنجره پرتابش کردم تو کوچه و یه نفس راحت کشیدم. خلاص. اما باز چشمام دنبال تراش بقیه بود. قربانی بعدی دخترخالم بود. تراشه خیلی عروسک بود. نتونستم مقاومت کنم. بلندش کردم و یه مدتی باهاش خوش بودم. اما آخر لو رفتم. برادرم تا چند وقت بابتش اخاذیم کرد. هر کاری می گفت باید انجام می دادم. وگرنه همه می فهمیدند من دزدم. آخر سر از شر اونم خودمو خلاص کردم. ژاله "ترین" کلاس بود. یه جعبه مداد رنگیه 36 تایی داشت. روی هر سی و شیشتاشم ناکس اسمشو نوشته بود. وای که چه بویی می دادند. مدادای قد و نیم قد کنار هم ردیف شده بودند. بلندترینشم مشکی بود همون سیاه. مثل همیشه حسرت به دل اون گوشه کز کرده بود. عاشق صورتیشون بودم. ولم می کردن خورشیدم صورتی می کشیدم. اما خداییش به هیچ کدومشون نگاه چپم نکردم. گفتم که چشمم فقط دنبال تراش بود. امروز بعد سالها مداد مشکی دستم گرفتم همون سیاه. که زیر کلمه های مهم خط بکشم که کاشکی می شد روشون خط بکشم. خط خطیشون کنم که کسی دیگه نخوندشون. امروز دیگه از تراشیدن کیفور نشدم. شاید بازم مشکل از تراشم بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:46 توسط ازابد |
|
|
داشتم فکر می کردم اگه یه گربه رو از بالای برج میلاد پرتاب کنی, بازم رو چهار دست و پا میاد پایین یا نه. بعد خودم گذاشتم جاش , دیدم وقتی پرتاب می شی خیلی خوبه ولی وقتی برخورد می کنی وقتی متلاشی میشی, نه! دوست نداشتم. می دونی چند وقته حس می کنم زیر پام داره خالی می شه. دستام به جایی گیر نمی کنه. داشتم فکر می کردم اگه یه گربه رو از بالای برج میلاد پرتاب کنی, بازم رو چهار دست و پا میاد پایین یا نه. زیر پام داره خالی می شه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:24 توسط ازابد |
|
|
دنیا عوض شده. همه با یه صدای دیگه خودشونو نشون می دند. اصوات... بین مرغ و غاز , بین گربه و نوزاد یا حتی آدم و نمی دونم چی... فرقی دیگه نیست. کبوترا اما نه صداشون عین صورتشونه. هم تو نگاهشون و هم تو همهمه شون نگرانند. نصف شبم گریه بچه ی همسایه بالایی تمومی نداره. دیگه خفه شو گربه هوسباز! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:36 توسط ازابد |
|
|
من نمی دونستم باید چی کار کرد ولی می دونستم که ترحم بی رحمیه. اون می خواست تنها باشه. بالاخره پیداش کردم. داشت گریه میکرد. منم وانمود کردم که ندیدم چون خودم هم دوست ندارم کسی گریمُ ببینه. گفت می خوام زودتر بمیرم ,مگه اینجا چه خبره ... و تکرار کرد حلقه ای رو که هر روز خودم تو ذهنم می سازم. گفتم : آخه اونجا هم حلوا خیر نمی کنند. بنده ی خدا! از گیس آویزونمون می کنن, جلوی مار و تمساح و یه سری جونور دیگه می ندازنمون که دل بدیم و قلوه بگیریم و آب و غذاشونم ارزونیه خودشون. البته آدم حسابیها اونجانا. بریم بهشت که چی؟!! هر چی درب و داغون... نه که کم این ور دیدیم! اشکش روی پوستش خشکیده بود. دستاشو تو دستم گرفتم. می خواستم گرمش کنم اما بیشتر از توان من سرد بود. - درست میشه! - آره... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:49 توسط ازابد |
|
|
در تاریکی بی آغاز و پایان خودم رادر پس در تنها نهادم اتاقی بی روزن, تهی نگاهم را پر کرد شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد من در پس در تنها مانده بودم همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم سهراب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:42 توسط ازابد |
|
|
همیشه دوست داشتم پام بذارم روی برفهای سفید و تمیز و پانخورده.. تا صدای فشرده شدنشونو بشنوم ..تا وقتی برگشتم و پشت سرم نگاه کردم حفره هایی رو ببینم که انگار دنبال هم کردن. اما اون روز انقدر برف سفید و تمیز و پانخورده بود که نمی دونستم از کجا شروع کنم.. که یه سایه ازم زد جلو. داشت برفهای منو فتح می کرد و هی برمی گشت عقب و منو نگاه می کرد. نگاهمُ ازش برگردوندم همون کاری که با یه مزاحم می شه کرد! *** - خانوم پاتونو بذارید تو جا پای من! *** کلی از خودم و پیش فرضهای ذهنم... خجالت کشیدم. اون می رفت و منم علارغم اینکه می تونستم مثل همیشه لج کنم و یه رد پای مستقل از خودم درست کنم پام تو قالبی که ازم بزرگتر بود می ذاشتم. تقریبا رسیده بودیم که گفت: خوب خانوم از اینجا راه ما جدا می شه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:55 توسط ازابد |
|
|
یه روز خاکستری و سرد... همه جا یخ زده. کوچه ها, سیبای قرمز, پنجره ها و انگشتهای پای من. دیگه هیچکس نمی تونه آدم برفی درست کنه. همه چیز یخ زده. کلمه ها, نگاهها ,تبسمها و انگشتهای پای من. خیابون پر آدم یخیه. هیچ شعله ای اونا رو آب نمی کنه. اثری از برف نیست ... که رد پایی روش مونده باشه ... که باهاش تو رو پیدا کنم. می خوام انگشتهای پامُ قطع کنم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:47 توسط ازابد |
|
|
" آدما سر امتحان که می شه به خدا نزدیکتر میشند " این اصلُ از خیلی نشونه ها بدست آوردم! از پیام راحله که خدا رو می خونه و امیدوار که از آستانه لطفش محروم نشه ، از اینکه نیلوفر رفته قم و مجاور شده ، از نماز سر موقع رضوان و از خودم ... برای همینم هست که باید همیشه در معرض امتحان باشیم. که همیشه نزدیکش باشیم. ولی... ولی ما آدمای شب امتحانیم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:32 توسط ازابد |
|
|
یادته؟ تقریباّ یک سال شد. من بهت می گفتم از sms زدن بدم میاد! چون آدما به جای اینکه وقتشونو بذارند و برند همدیگرُ ببینند و یا زنگ بزنند و صدای همو بشنوند, خودشونو تو "khubi?" و "mersi" یِ بی معنی بعدش خلاصه می کنند. این اواخر به یکی دیگه از مضرات sms زدن پی بردم! اینکه دیگه نمی دونی عکس العمل آدما هنگام خوندن پیامت چیه. اونوقت تو می مونی و یک فکر مزاحم که مثل خوره می خوردت که مبادا ازت ناراحت شده باشه. یه پاندای مسخره که داره زبون درازی می کنه چه حالی می تونه به یه دل گرفته بده؟!! یه دل که از یه سری مسائل جدی گرفته. یه ساعته که دارم به خودم و تو و اون مسائل جدی فکر می کنم... راستی بالاخره مسأله چیست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:2 توسط ازابد |
|
|
الآن که دارم می نویسم دو ساعت می شه که رسیدم خونه. بعد این دو ساعت راحت تر می شه فکر کرد. نمی دونم شاید 800 تومن واسش پول یه ساندویچ بود که می شد یه شکمُ باهاش سیر کنه. شاید حرفهای ما دو تا داشت حق اون شکم رو ساقط می کرد. شاید اون وقت که ما داشتیم حرف می زدیم دل تو دلش نبود . تا اینجاش مشکلی نبود چون همش گره های ذهنش بود اما بعد... - ... - بله؟!! *** وقتی برگشتم و توی صورتت نگاه کردم تو داشتی می خندیدی ولی اون خنده نبود. بعد منم فقط تونستم به پنجره خیره بشم و خیره شدم. اون توهین و زمرمه های بعدشُ شاید یادم بره اما وقتی صورتت نگاه کردم... نه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:49 توسط ازابد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کلمات تارند
معانی تاتار اما من از پی بودِ بودن یا نبودن نبوده ام هرچه به ذهن تو آمد شعر است هر چه به زبان من اما ... وحی غریب ! هی می روم تارا در غبار و , ماه در پیاله ی آب شاید اشاره ئی , آوازی , حرفی ساده یا سکوتی سرشار , چه می دانم ! میان یافتن و دریافتن فاصله ئی ست . - سید علی صالحی - |
| پیوندهای روزانه |
|
هجاهای سر در گم فارغ التحصیلان 84 فرهنگ آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|